آموزش C# درسها
پریشانم،
چه می خواهی تو از جانم،
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی،
خداوندا تو مسئولی،
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...
منبع : http://hoolia74.blogfa.com/
Humans Life
when the believe is just alive...
when human going unknown....
then God is die.
when life isn't for mine...
when black poor and reach white...
then who alive.
when every one sleep till die...
ادامه مطلب
خدای من سلام...
همیشه در انتهای همه ی نوشتهام صدایی رو با سکوت فریاد می زدم... فریادی رو
نگاه ...نگاهی رو خواهش و خواهشی رو آرزو... همه ی آرزوم شنیدن صدای تو بود..
و همه ی فریادم برای یافتن جاهایی بودکه تو سکوت کرده بودی...
شاید در نهایت آرامشی که بخشیدی بخوام بی صبرانه از بی قراری هام بگم :

" ای خدا قسم به عشق و به همین حال پریشون...به وفای عاشقون و به صفای چشم گریون....ای خدا قسم
به رازم که ازت نمونده پنهون...به تموم اشک چشمام به همین شام غریبون...روزگارمون خزون شد ...
عشقمون فدای عشق دیگرون شد .. ما که هستیم و نمردیم پس چرا عشق و به دیگرون سپردیم.... "
اما بازم نمیشه همه چیز رو بگم...و.. بازم آرزو میکنم.... آرزو.... آرزو...
ستاره چین آسمان عشقت:سودا







ای زیبا ، عشق من به تو ورای اندیشه هاست


وقتی که با توام شکوه جاودانه بودن را با تمام وجود حس میکنم,
وقتی که بامنی ذره ذره ی وجودم بر ازدردانه های نور وشادمانی تو می شود.
حیف است ,....
حیف است لحظه ای بی یاد تو بگذرد.
بنجره ی غریب دلم را به روشنایی کوی تو باز میکنم و بیشانی تواضع و نیاز بر درگاه بر عظمت تو مینشانم....
... معبود من,معبود من تو را می برستم که تنها تو شایسته ی برستشی......
و اینک....
دیدگان بی سودای فانوس
را رها کردم و
به انتظار دستان گرمت تمامی شبهای سرد زمستان را گذراندم نشستم
تا
بیایی و آواز خوش قناریهای آواز خوان گرمی لانه ی پرندگان
و
سرود آب شاران و عطر خوش بلبل و سخن خوش عشق خودرا باهم قسمت کنیم ......
...وروجک تو: سودا









خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟
خدا خنديد : وقت من بي نهايت است
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد : كودكيشان
اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند
بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند
اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست
بياورند
اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند
و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند
و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند
دست هاي خدا دستانم را گرفت
براي مدتي سكوت كرديم
و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر
مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان
باشد
همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست
داشته باشند
بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب
آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم
اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد
كسي است كه به كمترين ها نياز دارد
بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند
فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند
بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را
متفاوت ببينند
بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند
بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند
من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم
آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم ....هميشه 

حظه هاي زندگي به تندي مي گذرد ، اما براي آنكه غم دوري و دلتنگي دارد به كندي مي گذرد! آنچه در اين لحظه ها مي توان يافت زيبايي اين دوري بين دو عاشق است! پاك بودن و مقدس بودن اين انتظار است! دوباره قلم زندگي ام را بر ميدارم و دوباره مي نويسم از اين دوري اما با احساسي متفاوت! اي عزيز راه دورم بخوان اين احساس مرا! عزيزم به پايان راه بينديش كه بدون شك پايان راه زيباست! اين انتظار تلخ است اما پايانش به شيريني در آغوش گرفتن است
! اين پاييز تلخ بهاري دارد



