آموزش C# درسها
پریشانم،
چه می خواهی تو از جانم،
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی،
خداوندا تو مسئولی،
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...
منبع : http://hoolia74.blogfa.com/
سلام
محبت عشق را به يغما ميبرد
خداحافظ....
خداحافظ همين حالا.. همين حالا كه من تنهام ..
خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام .. .
خداحافظ كمي غمگين به ياد اون همه ترديد ... به ياد آسموني كه منو از چشم تو ميديد...
اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت سادست ... نه اينكه مي شه باور كرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها... بدوني بي تو و باتو همينه رسم اين دنيا ...

خداحافظ ....خداحافظ....همين حالا ....خداحافظ
ستاره چین
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان كه بايدند ، نه بايدها . مثل هميشه آخر حرفم ، حرف آخرم را با بغض مي خورم .
عمري ست لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم ؛ باشد براي روز مبادا .
اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست .
آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز ، روزي شبيه فردا ، روزي درست مثل همين روزهاي ماست .
اما كسي چه مي داند ، شايد امروز نيز روز مبادا باشد .
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان كه بايدند ، نه بايدها . هر روز بي تو روز مباداست .
آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند . آيينه ها دعوت ديدارند .
ديدارهاي كوتاه ، از پشت هفت ديوار . ديوارهاي صاف ، ديوارهاي شيشه اي شفاف ؛ ديوارهاي تو ، ديوارهاي من .
ديوارهاي فاصله بسيارند .
آه ديوارهاي تو همه آيينه اند ؛ آيينه هاي من همه ديوارند .

انتظار ، گم کردن توست ، غربت غم دوری تو ، اضطراب درد بی تو ماندن و غم ، داغ بی تو زیستن .
تنها ی من سلام
تقدیم به او که حتی دوریش حس زندگی می بخشد،کسی که تپشهای قلبش فاصله ها را
در هم می نورد و اوج زندگی را قلم می زند.
.کسی که کلامش اهورائی است و سکوت تلخش از مهری شگرف خبر می دهد
نگاهش به فروغ خداوندی شبیه است و نجابتش از خورشید سر چشمه می گیرد.
باز از تو می نویسم،توئی که چراغ زندگی را روشن نمودی و در قعر نا امیدی-
اوج صفا را معنی کردی.
من از تو می گویم:
از نیلوفر وحشی،زنبق های وحشی،یاس کبود،اطلسیهای سفید،
از تو غریب آشنا،از سینه ای چاک ،عشقی آتشین و پاک.
نگو که با یاس های صورتی نسبتی نداری،با اقاقی ها همسایه نبودی و با آوای-
نم باران بر کویر حسرت دلم نباریدی و با دم مسیحائی بر کالبد بی روحم ندمیدی.
ای مقدس،ای دریائی،آبی بیکران وفا،در قله،ای مغرور سر فراز...
من زیباترین کلماتم را در گلدانی کاشته ام،هر شب با احساسم آبیاری می کنم و-
منتظرم تو بر گردی تا با هزارو یک عشق تقدیمت کنم،پاک وبی ریا،ساده ولی زیبا
پس بیادم باش و فراموشم مکن......
![]()
گاهی مقدمه از اصل مطلبم مهمتر میشه... گاهی مقدمه عشق همون اصل مطلب میشه!!! بعضی روزها میخوام سکوت کنم تا حرف بزنم... تو دورترین تنهای نزدیک منی... تو صدای سکوت منی..
تو همون نقش بر آب سودای منی... آره...ببین!!؟! تو خط زیبای دوست دارم روی زلالی وجود منی .... بازم میخوام بخونمش!!!
بزار تو این آب گل آلود... عاشقانه زلال بمونم.
حرفهام صدا اگه نيست سكوت كه هست!؟ مگه نه؟
شعري با ارزش اگه نيست بي ارزش كه هست؟! نگه نه؟
صدا ي با ارزش من بي ارزش ترين سكوتم را ببخش.
منتظرم تو بر گردی تا با هزارو یک عشق تقدیمت کنم،پاک وبی ریا،ساده ولی زیبا
بیادم باش و فراموشم مکن......
آه!
پيش از آنكه در اشـك غـرقه شوم
چيزي بگــو





وقتی که چشمات تو بستر اشک خوابش نمی برد....
من با تو بودم اما ندیدی 
وقتی خیالت پروانه می شد .. تا شعله میرفت اما نمیمرد ...
من با تو بودم .... اما ندیدی
شبی که در قفس باز بود تو میتونستی بری و آبی بشی
دستکم تا لب تاریکی بری و مثل یه حادثه آفتابی بشی ...
موندی و حتی رو اسم پرواز هم خط کشیدی
.. برای رفتن...
من با تو بودم ..
من با تو بودم... اما ... اما ندیدی ...
وقتی که چشمات غیر از نگاهت آیینه هم داشت
وقتی نگاهت تا بینهایت یه لحظه کم داشت
چشم انتظار اون لحظه بودم ... آیینه دار اون لحظه بودم
اما ندیدی .... من با تو بودم .... اما ندیدی 

این مطلب صرفا" در جواب سوالتون بود ...![]()




از بس از تو سروده ام انگار ...
... انگار نوشته هایم
شبیه هم شده اند .
شعرهایی که در یکایکشان نام سیال و گرم تو جاریست .
در شبی اینچنین هراس انگیز ....کاش ... کاش می آمدی و میدیدی
. بین این خفتگان بی فردا... بدترین درد ... درد بیداریست.![]()

نگام توبینهایت نگات گم شده ...زبونم سنگین و بی حس.. می خوام داد بزنم و بگم .
..آ های کساییکه میگید اون نیست .. بیاید ببینید که اون اینجاست ... پیش
من ... من که پیغمبر نیستم .. امام نیستم ... فرشته هم نیستم ... اما میبینمش... به
اسم اعظمش که اینجاست ... اما حیف ... یه کاری کردی که صدایی برای گفتن
ندارم .. تازه وقتی میری .. میشینم مینویسم ... همه ی اون چیزی رو که دیدم ...
شایدم هیچ چیزشو مینویسم
حالا که از پشت سرم داری نوشته هام رو می خونی .. آرومه آرومم ...تو ...تو تنها
بهانه ی پلک های خیس من هستی


























فردا که گل زخم ها را عشاق شاهد بگیرند وا حسرتا نیست ای دل زخمی گواه من و تو

این جوشش عشق است آرام منشین و بشتاب که آخر شود خاک سردی آرامگاه من و تو























كسي نميداند صبر من تا چه اندازه بزرگ است ...ميداني، به اندازه ي
تمام روزهاي تنهايي ام صبور شده ام
















خودم هم نمیدانم چیست که گلویم را می فشارد... فشاری به وسعت
فریاد... به قداست گفتنه ...
خدایا:
فکر می کنند در قفس را باز گذاشته اند من نمی دانم پرواز چیست !!!
غافل از اینکه نمی توانم پرواز کنم ...! چون فقط تو راز پروازم را
میدانی .. تو میدانی جای پرزدن زمین نیست... در قلب آسمانهاست .
نمیدانم چه میخواهم بگویم.... چیزی شبیه غم از دست دادن ... یا نه ؟!!؟
آرزوی وصال !!! استخوانم را میگدازد... خیال ناشناسی بود ... آمد و
رفت... گه گاه خیالش وجودم را میسوزاند و گاه دستان ضمختش مهربانی
ام را نوازش میکند. آشفتگی به وسعت تردید از مغزم میتراود.. گیج...
گمراه... مات...مدهوش... درون سینه ام دردی خونبار همچون گریه گلویم
را میفشارد.. شاید چون .. نمیدانم چه می خواهم بگویم...
مادر مقدس ترین مقدسات دوران قدسی عشق . مادر زمزمه ی محبت با
شیره ی جان درون رگهای توست پس... فراموشش نکن ...
علی جان برادر عزیزم:
فوت ناگهانی مادرت " خورشید فروزان قلب مهربانت" مرا نیز همچون
دیگران در ناباوری رها ساخته است .. برادرم بدان قصه ی مرگ و
جدایی همیشه افسانه ی ذهن ماست...
ای خدا.. ای بلندترین سکوت گلو ی دلشکستگان عاشق.. ای مهربانترین
مهربانان.. ای تمام رمز و راز پرواز.. ای سرچشمه ی مهربانی
مقدسترین عشق خاکی ( مادر) : صبر ... بخشش... عشق... خواسته ی
این معشوق عاشق توست برای برادر عزیزم...
تا زمانی که خورشید فرصت طلوع دارد مگذار یاد خورشید درون دلش
غروب کند
خواهر کوچکت: سودا

















تنها که می شوم
برای تو می نویسم
برای تو که می نویسم
می دانم که هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی
تنها که می شوم
تمام لحظه های بی تو بودنم جان می گیرند
تنها که می شوم
انگار هجومی از افکار پریشان
هستی ام را به یغما می برد
تنها که می شوم
انگار چیزی از من نمی ماند
و من چقدر کوچک شده ام که
ازگفتن یک سلام می هراسم...

سحرا وقته دعا من به پرباری ابرم به سبک بالی باد. با خدا حرف میزنم با خدا که موج نورش توی لحظه هام میاد. اون خدایی که همه عالم ازوست رو بلندیهای ابرا میشینه. میدونم که های های گریه هام و میشنوه. می دونم که اشکهام و میبینه.
صدای اذون میاد... میپیچه تو نفس ساده ی صبح . رو لبم نشسته آه و دل من غرق گناه. سر میزارم روی سجاده ی صبح![]()
اون به محراب یقینم میبره به سرا پرده ی دینم میبره. اون تصلای وجود سر هر بود و نبود. به شکوه لحظه های بهترینم میبره . اون که تاریخ بلند کبریاش تو دلها غریزه ی ستایش
سر به سجده ش میذارم تا بمیرم واسه رفتن تن من یه خواهش
![]()
به حرفم گوش کن یارب به دردم گوش کن یا رب اگر بیهوده میگویم مرا خاموش کن یارب
نشانم ده اگر یک مور آزردم اگر یک دانه گندم را لگد کردم....بگو یا رب چه بد گفتم ؟ چه بد کردم؟؟؟
بجز عشقی که دردش را به من دادی بگو یارب چه بخشیدی که رد کردم؟؟؟
من مانده ام و خروار خروار بغض نا شکفته:
تو میدانی چگونه می توان تابوت خود باشی؟
- همان گونه که من بودم-
تو می فهمی اون نگاه خیره و سنگین وجدانت رو به روی
کشتن خویشتن خویش ؟
آره. ساده دل بودم و سرشار از سبزی
ولی حالا رسیدم به اون زردی موعود پس از سبزی...
و این درده ، این خود درده، دردی کهنه و سنگین، که
روح سرکشم از درک حجمش هم یاغی می شه.
ولی بودن و وجود داشتن فقط با درد و عاشقی و معشوق
جفا پیشه و ... معنا می یابد...و من افسوس می خورم
به حال انانکه زندگی را عاری از هر دردی و پر از
نیرنگ و ریا می خواهند و عشق را واژه ای بی معنا و
بی خاصیت که فقط در کتابهای ادبی می شه دید و یا عشق
رو شهوت پرستی می دونن....
من سکوتم رو می بخشم...با درد گریه می کنم و سکوتم رو
می بخشم با نجوایی در گوش باد....تا شاید روزی با صدای
باد بغض های در گلو مانده ام فریادی بشه که این
کابوس رو بشکنه...
باز از نوشتن بیزار شدم....از شعر خوندن...از ..از همه
چیز...هر از گاهی اینطور می شم...
گاهی که دلم نگاه پروانه در لحظه سقوط رو تاب نمی
اره...گاهی که حس تپش قلب گنجشک در دستان پسرک شیطون
در کنار تیر و کمون دست سازش گوش دلم رو کر می
کنه...گاهی که فاصله های نزدیکی خفقان اورترین فاصله
ها می شه....گاهی که دلم رو تاب این فاصله های نزدیک
و دور نیست... روحم سرکش می شه و سر به بیابونا می
ذاره...گم می شه. و من تا برگشتنش منتظر وچشم به راه
کنار پنجره می شینم و خیره به جاده فقط زیر لب ذکر
می گم.....تا برگرده من حالم همینطور دگرگونه....
منتظرم تا برگرده....تا من به خاطر آخرین حرف دنبال
سخن نگردم و به خاطر اخرین شعر رنج جست وجوی قافیه
نبرم..
.دعام کن .
..تو هم با من ذکر بگو تا دلم
برگرده...تا روحم برگرده....تا من برگردم ![]()
![]()
![]()
![]()
به من بگو ,این راز مخفی که در وراِِِِِِِی زمان ینهان است ,چیست
که در یشت نمود آن در کمین است,اما هنوز در قلب بودن ,لانه
میسازد. این فکر نا محدود چیست که معلول هر علتی و علت هر معلولی است؟
این بیداری چیست که زندگی و مرگ ,هر دو را احاطه کرده است
و آن را در قالب رویایی در می آورد که از زندگی غریب تر و
از مرگ عمیق تر است؟
به من بگوییدای مردم,به من بگویید,اگر زندگی جانتان را با
نوک انگشتانش بنوازد,چه کسی در میان شما از خواب زندگی
بیدار نخواهد شد؟
اگر کسی که قلب شما را تسخیر کرده است ,شما را بخواند,چه کسی
از میان شما ,یدرتان,مادرتان یا خانه تان را فرو نمی گذارد؟
چه کسی از میان شما ,برای دست یافتن به کسی که قلبش اختیار
کرده است ,حاضر نیست دریاها را یشت سر گذارد,صحراها را
گذر کند و از کوهها بگذرد؟
کدامین جوان است که قلبش را تا یایان زمین ,برای تنفس
شیرینی و دم معشوقش ,برای لمس نرمی دستانش و برای لذت آهنگ
صدایش , دنباله رو نیست ؟
عشق دو تصنیف دارد: نیمی صبر و نیمی تند خویی. نیمی از
عشق ,آتش است
کدامین انسان است که جانش را قربانی نمی کند که دود آن تا
سر حد خداوند برود تا شاید خدایش ,التماس او را بشنود و
دعایش را مستجاب کند ؟
خداوندا, مرا طعام شعله ها گردان. ابر الهی ,مرا در آتش
مقدس بسوزان
آمین![]()
![]()
![]()

امشب برای تو آوازی می خوانم برای غربت چشمهای تو برای تو
که تنها مسافر اين دل تنها بودی اما يک روز برگ ريز
پاييز ميان خش خش برگها ميان هق هق حرفهام پرکشيدی تنهای
تنها رفتی و تنهام گذاشتی ومن از تو می خوانم من تنها
آواز خوان کوچه کردم هر شب آواز تلخم را با زمزمه باد
گوش کن هر کجا هستی
مهم نیست که غم تا کجا ریشه دوانده، will not redeem…
تا کجا افق تیره و تار می نماید، It makes no difference how deeply seated
گره زندگی تا کجا تیره و تار است وبهم پیچیده، may be the trouble
اشتباه تا کجاه بزرگ می نماید، How hopeless the outlook
درک کافی از عشق نو سداروی تمام اینهاست.... how muddled the tangle
اگر تنها بتوانی چنانکه باید عشق بورزی how great the mistake
شادترین و توانا ترین موجود در جهان خواهی بود. A sufficient realization of love will dissolve
It all… If only you could love enough
You would be the happiest and most powerful
Being in the world. ![]()

سلام:
نمي خاستم اينجوري... بنويسم، راستش نشد...بايد مي نوشتم.
حالا گوش كن:
با رب... آن آهوي مشگين به ختن باز رسان وآن سهي سرو خرامان به چمن باز رسان...
نازنينم:![]()
يك بار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد...پس نگو ...نگوكه روياي دور از دسترس
خوش نيست...!!!نه...قبول ندارم...گرچه به ظاهرجسم خسته است ولي دل... درياييست.
تاب و توانش بيش از اينهاست...
دوستت دارم...و تاوان آن هر چه... باشد...باشد دوست خواهم داشت
بيشتر از ديروز...باكي ندارم و از هيچ كس... و هر كس كه ...
تو را دارم عزيز...
i love you![]()
.
...تقديم به تو....![]()



