آموزش C# درسها

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.

من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز... هرگز .....
![]()

هنوز جای قدمهات روی دلم مونده...
جای نگاهت..توی چشمام ...
عزیز دل..چقدر دلتنگم...
برای بعضی حال ها هیچ نوشته ای نمی تونه درمون باشه...
هیچ قلمی نمی تونه این همه دلتنگی رو بنویسه فقط اینکه ..چه زود گذشت..
چقدر از فاصله می ترسیدم...
چقدر از فاصله می ترسیدم و اکنون گرفتار آنم..
چقدر این فاصله ها ما رو عاشق تر میکنه..چقدر این فاصله ها رو دوست دارم…
همه حرفهای کنایه آمیز رو با جون و دل می خرم..
فقط به خاطر جای نگاهت توی چشمام..
راستی چی باید بگم..؟؟؟
گاهی یه سکوت طولانی هم نه..حتی یه سکوت کوتاه …
بهتر از هزار و یک حرف نگفته هست..
سکوت..
قبل از فریاد..
قبل از نگاه..
قبل از صدا.
![]()
مرا به ياد خودم بينداز!
مرا بياد خودم بينداز!، به ياد آسماني كه ستارگانش غريبانه مي سوزند، به يــاد پرواز پرنده اي كه با بال شكسته مي پرد، و عاقبت سقوطي سرد و دردناك.
مرا بياد خودم بينداز! ،
به ياد لبخند فرشته اي معصوم ، به يـــاد چشــــم هايت و انتظار ناتمام ديدن آن ها غربت راز گمنامي ست ، اسب بي سواري ست كه از آفتاب باز ميگردد.
بيا بهانه ام باش براي باز گشتي دوباره ، براي چيدن گل هاي نرگس چه آرام مي رود تصوير تو در اشك هايم و بي تابي مهتاب در صفحه جاري آب .
مرا به ياد خودم بيند


من تهی شده ام....تهی از خودم
تهی از من و تو و ما...از همه
تهی از بی دریغ خندیدن...
از بی حساب بوسیدن...
تهی دستانم ، دستان پر از مهری را مطلبید...
از دنیا دلم خون بود...که غریبه ای کبوتر وار در باغ سکوتم از این شاخه به اون شاخه نشست...
از غصه نمی ترسید...اما من از غصه دل خون...
باغ سکوتم را گل باران کرد...برام گفت و خندید...از غصه رهام کرد و گفت آزادی....
تو زنگ صداش آهنگی بود که دلم همیشه می خوند...
همون دنیای بی ارزش برام یک دفعه دنیا شد...
در او خودم را جستم...روحم را که مدتها آواره و گم شده بود...روح عصیانگرم
به او آرام گرفت...همه بود و نبود را در او می دید...
اما....
عشق....آخرین همسفر من...
مرا اما
غرق در ابهام تهي خويش
غرق در ابهام تهي چشمانش
ابهام نيم نگاه افتاده بر نگاه پر گناه من
رهاي دنياي آلوده ي چشمهاي هرزه، تنها گذاشت.
می خواهم دمی بياسايم ...آسايشی در اوج سرما ، در اوج خفقان
هیچ جاذبه ای منو به سوی خودش نمی کشه...
از روزگار...از این تکرار خسته شدم...
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن..
باور کن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده
من نبودن را ترجيح می دهم
هنوز نفهمیدم چرا خدایم گفت: به انسان موهبت اختیار را عطا کردیم.
هنوز این فلسفه اختیار برام گنگ و بی معنیه...
نشسته ام و به آسمان خلوت و ساده نگاه میکنم....
و فکر میکنم...
همیشه در تفکرات و وخلوت تنهایی هام از خودم پرسیده ام: تو اینجا چه میکنی؟...این چه جدالیه برای زندگی؟....اینهمه تلاش برای چیزی که ...آیا ارزش داره؟...یا این یه حکمه؟ تو محکومی به زندگی؟....
اما بار سفر رو بسته ام...
چمدونهامو از انباری آوردم بیرون و محیای یک سفرم...یک سفر طولانی و شاید بی بازگشت...خیال تو و قاب عکسم همسفر جاده تنهاییهامه....همون عکسی که خطهای روی صورتم در اون پیدا نیست....خطهایی که نه از گذشت زمان بلکه از زمین خوردنهای مکرر به صورتم نشست.....
میرم....
به جایی دور...
....خلوت
و خالی از هر عشق و دلبستگی.....
جایی که نه قصه گسستنه و نه حرفی از پیوستگی....
خالی از عادت و عشق و عاطفه و مهر و علاقه.....خالی از هر لغتی که نوید امیدی واهی بده....
همه اینها برای حس من یه اسم گنگ و مبهمه.....هیچکدوم نمی تونن منو اونطور که هستم نشون بدن.....کلام از گفتن معنی ناب همیشه عاجزه.....
چرا حرف می زنیم؟....کلمات همه عاجزن.....
هر چه نیاز بوده و هست را همینجا جا می ذارم...یه چمدون پر از سکوت...فریاد و ....
حتی دیگه خاطراتم، گذشته ، صداقت و سادگیمو هم با خود نمی برم....می خوام تهی باشم...تهی و سبک بار...
اصلا چمدونی نیاز نیست...آن هم ارزانی این اتاق که سنگینی گریه های من به دیواراش مونده....نه...چمدونم نمی برم...می رم .فقط خودم و خودم....خیالمم نمی برم...تنهای تنها....می رم....
یه روح تهی....سبکتر از پر مرغان مهاجر....
این چه رفتنیه؟.....نمی دونم...سردرگمم... خودمم حیرون موندم بین موندن و رفتن....اصلا باید برم؟....آیا جایی هست که یک روح تهی رو در خودش حفظ کنه و معلق در هوا نگه نداره؟....امن ترین جا همین اتاقه.....باز هم به رویا پناه می برم....اونجا دیگه تنها نیستم.....به خیال اون کویر برهوت که کلبه ای به رنگ آبی از دور دستها مثل سرابی نگاهتو به خودش جلب میکنه....اما سراب نیست.اونجا خونه منه....یه کلبه امن....که روح من در اون به دور از هراس خدشه دار شدن به پرواز در میاد...یه تخت خواب کهنه که هر بار روش بخوابم صدای جر جر تخته های کهنه اش که به زور به هم متصل موندن لالایی خواب دیر وقت شبانگاهم بشه.....و یه میز و صندلی که تو دلگیری شب زنده داریهام پشتش بشینم و بنویسم....بنویسم اونچه رو که بر سرم اومد..... این یعنی زندگی...یه زندگی ساده و بی درد سر....
من مانده ام و خروار خروار بغض نا شکفته:
تو میدانی چگونه می توان تابوت خود باشی؟
- همان گونه که من بودم-
تو می فهمی اون نگاه خیره و سنگین وجدانت رو به روی
کشتن خویشتن خویش ؟
آره. ساده دل بودم و سرشار از سبزی
ولی حالا رسیدم به اون زردی موعود پس از سبزی...
و این درده ، این خود درده، دردی کهنه و سنگین، که
روح سرکشم از درک حجمش هم یاغی می شه.
ولی بودن و وجود داشتن فقط با درد و عاشقی و معشوق
جفا پیشه و ... معنا می یابد...و من افسوس می خورم
به حال انانکه زندگی را عاری از هر دردی و پر از
نیرنگ و ریا می خواهند و عشق را واژه ای بی معنا و
بی خاصیت که فقط در کتابهای ادبی می شه دید و یا عشق
رو شهوت پرستی می دونن....
من سکوتم رو می بخشم...با درد گریه می کنم و سکوتم رو
می بخشم با نجوایی در گوش باد....تا شاید روزی با صدای
باد بغض های در گلو مانده ام فریادی بشه که این
کابوس رو بشکنه...
باز از نوشتن بیزار شدم....از شعر خوندن...از ..از همه
چیز...هر از گاهی اینطور می شم...
گاهی که دلم نگاه پروانه در لحظه سقوط رو تاب نمی
اره...گاهی که حس تپش قلب گنجشک در دستان پسرک شیطون
در کنار تیر و کمون دست سازش گوش دلم رو کر می
کنه...گاهی که فاصله های نزدیکی خفقان اورترین فاصله
ها می شه....گاهی که دلم رو تاب این فاصله های نزدیک
و دور نیست... روحم سرکش می شه و سر به بیابونا می
ذاره...گم می شه. و من تا برگشتنش منتظر وچشم به راه
کنار پنجره می شینم و خیره به جاده فقط زیر لب ذکر
می گم.....تا برگرده من حالم همینطور دگرگونه....
منتظرم تا برگرده....تا من به خاطر آخرین حرف دنبال
سخن نگردم و به خاطر اخرین شعر رنج جست وجوی قافیه
نبرم..
.دعام کن .
..تو هم با من ذکر بگو تا دلم
برگرده...تا روحم برگرده....تا من برگردم ![]()

به نام خداوند,ای قلب من رنج خویش را مخفی دار,بهتر است از کسانی که تو را می بینند شکوه نکنی ![]()
کسی که اسرار را برملا می سازد جاهل است ,خاموشی و مستوری,برای کسانی که عاشقند ,بهتر است![]()
![]()
به نام خداوند,ای قلب من اگر کسی ییش آمد تا بیرسد ,آنچه برایم رخ داده است را بازگو مکن
![]()
![]()
![]()
ای قلب من,اگر بیرسند در آرزوی که هستی؟ بگو آن مرد فریفته ی دیگری است و برای آن زن بی اهمیت است![]()
![]()
![]()
![]()
به نام خداوند,ای قلب من تب و تاب خویش را حجاب دار ,می دانی که این بیماری تو را ضغیف ساخته است ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق در میان ارواح چون شراب است از میان جام , به نظر می رسید که چون آب است اما حقیقت زندگی است ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به نام خداوند,ای قلب من یروای خویش را در حطار کش ,در این صورت از خشم دریا و زوال بهشت ها در امان خواهی بود
![]()
![]()
![]()
به من بگو ,این راز مخفی که در وراِِِِِِِی زمان ینهان است ,چیست
که در یشت نمود آن در کمین است,اما هنوز در قلب بودن ,لانه
میسازد. این فکر نا محدود چیست که معلول هر علتی و علت هر معلولی است؟
این بیداری چیست که زندگی و مرگ ,هر دو را احاطه کرده است
و آن را در قالب رویایی در می آورد که از زندگی غریب تر و
از مرگ عمیق تر است؟
به من بگوییدای مردم,به من بگویید,اگر زندگی جانتان را با
نوک انگشتانش بنوازد,چه کسی در میان شما از خواب زندگی
بیدار نخواهد شد؟
اگر کسی که قلب شما را تسخیر کرده است ,شما را بخواند,چه کسی
از میان شما ,یدرتان,مادرتان یا خانه تان را فرو نمی گذارد؟
چه کسی از میان شما ,برای دست یافتن به کسی که قلبش اختیار
کرده است ,حاضر نیست دریاها را یشت سر گذارد,صحراها را
گذر کند و از کوهها بگذرد؟
کدامین جوان است که قلبش را تا یایان زمین ,برای تنفس
شیرینی و دم معشوقش ,برای لمس نرمی دستانش و برای لذت آهنگ
صدایش , دنباله رو نیست ؟
عشق دو تصنیف دارد: نیمی صبر و نیمی تند خویی. نیمی از
عشق ,آتش است
کدامین انسان است که جانش را قربانی نمی کند که دود آن تا
سر حد خداوند برود تا شاید خدایش ,التماس او را بشنود و
دعایش را مستجاب کند ؟
خداوندا, مرا طعام شعله ها گردان. ابر الهی ,مرا در آتش
مقدس بسوزان
آمین![]()
![]()
![]()

امشب برای تو آوازی می خوانم برای غربت چشمهای تو برای تو
که تنها مسافر اين دل تنها بودی اما يک روز برگ ريز
پاييز ميان خش خش برگها ميان هق هق حرفهام پرکشيدی تنهای
تنها رفتی و تنهام گذاشتی ومن از تو می خوانم من تنها
آواز خوان کوچه کردم هر شب آواز تلخم را با زمزمه باد
گوش کن هر کجا هستی

منو ببخش عزيزم که از تو ميگريزم
می سوزم و خاموشم ، تو خودم اشک ميريزم
از لحظه تولـــــــــد ، سفر تقدير من بود
تنم اسير جاده ، دلــم اسير تن بود
يک قصه تازه نيست ، خونه بروشی من
هراس دل سپردن ، عذاب دل بريدن
اگر يک دست عاشق ، يک شب پناه من شد
فردا عذاب جاده ، شکنجه گاه من شد
لحظه رفتن دستاتو می بوسم
بايد برم حتی اگر اونجا بپوسم
دريايی از مصيبت پشت سرم گذاشتم
وقتی به تو رسيدم ديگه نفس نداشتم
من مرده بودم اما ، دوباره جونم دادی
هم گريه من شدی ، عشقو نشونم دادی
اگر يک شب تو عمرم ، چشمهای من آسوده
همون يک خواب کوتاه زير سقف تو بوده
منو ببخش ، منو ببخش که ناگزيرم
بايد برم ، حتی اگه بی تو بميرم
تو مي آيي ٬ يقين دارم که مي آيي زماني که مرا در بستر سردي
ميان خاک بگذارند ٬ تو مي آيي ٬ يقين دارم ![]()
![]()

مهم نیست که غم تا کجا ریشه دوانده، will not redeem…
تا کجا افق تیره و تار می نماید، It makes no difference how deeply seated
گره زندگی تا کجا تیره و تار است وبهم پیچیده، may be the trouble
اشتباه تا کجاه بزرگ می نماید، How hopeless the outlook
درک کافی از عشق نو سداروی تمام اینهاست.... how muddled the tangle
اگر تنها بتوانی چنانکه باید عشق بورزی how great the mistake
شادترین و توانا ترین موجود در جهان خواهی بود. A sufficient realization of love will dissolve
It all… If only you could love enough
You would be the happiest and most powerful
Being in the world. ![]()

اگر آسمان بالاي سرت ابريست و تو در زير باران هستي ، ![]()
اگر به دنبال رنگين کمان مي گردي اما رنگ ها درد را برايت به ارمغان مي اورند،
اگر دنيايت تغيري نمي کند و هيچ پاياني در نظرت وجود ندارد،
اگر در جستجوي آفتابي اما تنها شب را مي بيني،
اگر تمام اطرافيانت لبخند مي زنند ولي تنها کاري که تو مي تواني بکني اخم کردن است، ![]()
اگر از همه اينها وقتي زندگي تو را به پايين مي کشد خسته شده اي، ![]()
در آن هنگام از پشت قطرات اشکت به عجايب اين زمين نگاه کن ![]()
به زيبايي يک گل که همچون مخمليست در دستت، ![]()
هواي اطرافت و بوي خرمن علفهاي تازه را استشمام کن، ![]()
بچه هاي شاد در پارک بيگناهي بازي آنها را ببين.
تصور کن همراه پروانهاي در هوا معلقي ![]()
ميان درختان به اين سو و آنسو مي پرد، ![]()
زمزمه هاي دريا يا گرماي نسيم تابستاني را به ياد آور.
به طعم تکه شيريني فکر کن هنگامي که روي زبانت اب مي شود، ![]()
يا نغمه پرندگان صبحگاهي هنگامي که با او ازشان به هر صبح سلام مي کنند
،
به ياد آور سخنان زيبايي که در اغوش مادرت گفتي نرمي نوازشش را احساس کن
هنگامي که به آرامي بر صورتت بوسه مي زند
خوبي هاي درونت را جستجو کن ![]()
ابرها را از اسمان زندگيت دور کن. ![]()
به زير پايت نگاه نکن ، سرت را بالا بگير.
فکر نکن زندگي چه چيزهايي به تو بدهکار است ، به چيزهايي بينديش که تو بايد به او بدهي.
فردا را فراموش کن آنگاه مي تواني زندگي را شروع کني. ![]()
بنابراين روزگاري را که در آن زندگي ميکني با هدايايي که مي تواني ببخشي متبرک ساز.
به جريان زندگي بي اعتنايي مکن بلکه به آرامي با آن همراه شو
.
قاصدك ![]()
انگار براي عاشقي افريده شده.يا نه!!!! براي رسوندن خبري![]()
از عاشقي به معشوقي
يا از معشوقي به عاشقي.
...
قاصدک رو گرفتم اين بار هيچ خبري با خودش نداشت اما نذاشتم بي خبر بره
تو گوشش زمزمه کردم و او نو به دست باد سپردم...
...
قاصدک نرفته برگشت و گفت: ![]()
شونه هاي من براي رسوندن اين خبر ضعيف هستن .اين خبر سنگينه و اين عشق بزرگ. ![]()
گفتم برو.........![]()
قاصدک به فکر فرو رفت بعد لبخندي زد و گفت: ![]()
از دوست داشتن تا عاشق بودن راه طولانيه ,راهي از رنج و عشق و صبوري ![]()
و هر کسي به اين راه اشنا نيست. ![]()
پس عاشق اون کسي باش که جواب عشق ![]()
رو خوب بده......
عاشق يک عاشق باش ![]()
***
* دوستت دارم نه به خاطرشخصيت توبه خاطرشخصيتي که هنگام با تو بودن پيداميکنم![]()
* هيچ کس لياقت اشکهاي تورا ندارد وکسي که چنين ارزشي دارد باعث اشک ريختن تونميشود![]()
* اگرکسي تورا آنطورکه ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست که باتمام وجودش دوستت ندارد
*دل شکستن آسون ولي هميشه يادت باشه که دلي رو نشکوني دل ببندي
* بدترين شکل دلتنگي آن است که درکناراو باشي وبداني هرگزبه اونخواهي رسيد
* هرگز لبخند را ترک نکن حتي وقتي ناراحتي چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو شود![]()
* تو ممکن است درتمام دنيا فقط يک نفرباشي ولي براي بعضيها تمام دنيا هستي![]()
*هرگزوقتت را با کسي که حاضرنيست وقتش رابا تو بگذراند نگذران![]()
* شايد خداخواسته که ابتداافراد نامناسب رابشناسي وسپس شخص مناسب راپس وقتي اورا يافتي بهتر ميتواني شکر گذارباشي![]()
*به چيزي که گذشت غم نخور به آنچه پس ازآن آمد لبخند بزن
*هميشه افرادي هستند که تو را مي آزارند پس به ديگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسي که تو را آزرده دوباره اعتماد نکني![]()
* خود را به فردي بهترتبديل کن وبدان که خود را ميشناسي قبل ازآنکه شخص ديگري را بشناسي وانتظارداشته باشي او تورابشناسد![]()
* زياده ازحد خود را تحت فشار نگذاربهترين چيز ها در زماني اتفاق مي افتد که انتظارش را نداري
* هميشه ازکسي که دوستش داريد بنويسيد.تا نگه دوستم نداري![]()
* دوست داشتن در دريا شنا کردن است و عاشق شدن در دريا غرق شدن است ![]()
*کسي را دوست بدار که فقط تو را دوست بدارد
*اون خنده اين گريه بازي دنيا اينه يه روز بالا يه روز پايين زندگي همينه![]()
*بدون عشق زندگي تاريک است و بدون عشق زندگي به انتها نزديک است![]()
*عشق را در سينه نگاه داشتن گناه است عاشقي را بي ثمر کشتن گناه است ![]()
*عشق کهنه شرابه سادگيست![]()
*آسوده نباش که بي نيازي يک لحظه ديگر پراز نيازي![]()
*دوست آن نيست که هر لحظه کنارت باشد...دوست آن است که هر لحظه به يادت باشد![]()
*کاش ميشد در ميان لحظه ها لحظه ي ديدار را نزديک تر کرد![]()
*انسان عاشق هر چه زيباست نميشود بلکه آنچه را که عاشق گشته در نظرش زيباست![]()
*دروغکي عاشق نشو که عاشقي راستي ميخواد![]()
*دوستي يک حادثه است وجدايي يک قانون پس بياييد حادثه ساز و قانون شکن باشيم ![]()
*کسي را که به تو نيازمند نيست اما دوستت دارد از دست نده ![]()
حظه هاي زندگي به تندي مي گذرد ، اما براي آنكه غم دوري و دلتنگي دارد به كندي مي گذرد! آنچه در اين لحظه ها مي توان يافت زيبايي اين دوري بين دو عاشق است! پاك بودن و مقدس بودن اين انتظار است! دوباره قلم زندگي ام را بر ميدارم و دوباره مي نويسم از اين دوري اما با احساسي متفاوت! اي عزيز راه دورم بخوان اين احساس مرا! عزيزم به پايان راه بينديش كه بدون شك پايان راه زيباست! اين انتظار تلخ است اما پايانش به شيريني در آغوش گرفتن است
! اين پاييز تلخ بهاري دارد

تو مگه قسم نخوردی د لدمو تنها نذاری روبروم نشستی اما از غریبه کم نداری
روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره از صدای تو شنیدم که دلت دوستم نداره
دل تو، تو آسمونا من به دنبال دل تو تو به دنبال ستاره ، من به یاد قسم تو
تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نذاری هرگزازروز جدایی سخنی به لب نیاری
حالا روبروم نشستی حرف تو فقط جدایی تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی
تو قسم نخورده بودی روزی عشق تومی میره
نور یک ستاره یک شب جای مهتاب می گیره ![]()


د نيا كه ا ينجو ر ي نمي مو نه هميشه
يه روز مياي ميگم نمي خوام و نميشه
خيا ل نكن هميشه دلم برا ت مي ميره
يه روزي برميگردي كه ديگه خيلي ديره
يه روز مياي سراغم كه خيلي وقته رفتم
هزا ر هزا ر بهونه از اون نگا ت گرفتم
اين روزا رويادت باشه يه وقت نگي نگفتي
اون روزا دورنيست كه به ياد من بازم نيفتي
يه و قتي بر ميگردي كه فايده اي نداره
هر چي سرم آوردي دنيا سرت مياره
![]()
![]()
![]()
فرياد نزن اي عاشق من صدات رو درون قلب خود مي شنوم......
.
درد را در چهره عاشق تو با چشم خود مي نگرم...........
بي ضرر نيست چنين فريادم
بي گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط زندگي......
هم خودم هم تورو بر باد دادم
اگر احساسمو مي فهميدي قلبتو دوباره مي بخشيدي
لحظه پايان اين ديدار را
روز آغازي دگر مي ديدي.......
اگه بيهوده نمي ترسيدم
عشق و آن گونه که هست مي ديدم
شايد اين لحظه غمگين وداع
قلبمو دوباره مي بخشيدم
کاش از اين عشق نمي ترسيدم.........
ما سزاواريم اگر گريانيم اينچنين خسته و سر گردانيم
ما که دانسته به دام افتاديم
چرا از عاشقي رو گردانيم........
وقتي پيمان دلو مي بستيم
گفته بوديم فقط عاشق هستيم
ولي با عشق نگفتيم هرگز
از دو ايل نابرابر هستيم............
نه گناهکاريم نه بي تقصيريم
منو تو بازيچه تقديريم
هر دو در بيراحه بيرحم عشق
با دل و احساس خود درگيريم..........
بيشتر از هميشه دوستت دارم
گرچه از عاشقي و عاشق شدن بي زارم
زير آوار فرو ريخته عشق
از دلم چيزي نمونده که به تو بسپارم..........
تو که همدردي مرا ياري بده
به من عاشق اميدواري بده
اگر عشق با ما سر ياري نداشت
تو به من قول وفاداري بده.........
..
يه روز بهم گفت : اگه يه روزي اومد که ديدي همه دنيا دوست دارن ، بدون يکيشون
منم............ اگه يه روزي اومد که ديدي هزار نفر دوست دارن ، بدون يکيشون
منم............ اگه يه روزي اومد که ديدي صـــد نفر دوست دارن ، بدون يکيشون
منم............ اگه يه روزي اومد که ديدي ده نفــــر دوست دارن ، بدون يکيشون منم .
اگه يه روزي اومد که ديدي تواين دنيا فقط يه نفره که دوستت داره ، يقين داشته باش
که اون يه نفر منم..........اگه يه روز ديدي توي اين دنيا هيچکس دوست نداره بدون
که ....... من مرده ام ![]()
![]()
![]()

سلام:
نمي خاستم اينجوري... بنويسم، راستش نشد...بايد مي نوشتم.
حالا گوش كن:
با رب... آن آهوي مشگين به ختن باز رسان وآن سهي سرو خرامان به چمن باز رسان...
نازنينم:![]()
يك بار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد...پس نگو ...نگوكه روياي دور از دسترس
خوش نيست...!!!نه...قبول ندارم...گرچه به ظاهرجسم خسته است ولي دل... درياييست.
تاب و توانش بيش از اينهاست...
دوستت دارم...و تاوان آن هر چه... باشد...باشد دوست خواهم داشت
بيشتر از ديروز...باكي ندارم و از هيچ كس... و هر كس كه ...
تو را دارم عزيز...
i love you![]()
.
...تقديم به تو....![]()

زچشم سيه رنگ تو، برداشتم برق نگاهم را و تاجي را که گلهاي قشنگش
را در بهار عشق تو
با اشک چشم حال که عزم رفتن داري بگذار بگويم دوست داشتن يعني
شکفتن گل سرخ بر
روي بوته تيغ بران،و من دوستت داشتم.
زندگي با تو يعني ليسيدن عسل از لبه تيغ و من با تو
زندگي کردم و شيريني عسل را حتي به بريده شدن زبانم ترجيح دادم،
ولي افسوس که اين کارها
و اين از خودگذشتگيها براي کسي بود که تنها عاشق بود.
عشق يک فريب است ولي دوست
داشتن يک صداقت راستين و صميمي،عشق در درياي عاشق غرق شدن است ولي دوست
داشتن رمز شنا کردن در درياي يکرنگي.تو عاشق بودي و من دوستت داشتم
پرورانيدم خزان کردم،نه تنها عشق تو...
...هر عشق ديگري را به دل کشتم،و تنها ميروم راه
اميدم را.اگر اشکي ز چشمان سيه رنگت فرو آيد
براي من در اين رفتن بدان که قطره اي بوده
است از درياي خونيني که هر شب در غمت از ديده روان کردم.
هنوز هم ورقهاي سفيدي هست
ولي اميد نوشتن نيست. برو.......برو ديگر خداحافظ
اکنون,عشق از نثر زندگی نظم میسازد تا از اندیشه های گذشته سرودی بسازد که در روز آواز و شب
خوانده شود. اکنون تمایلات حجاب شک و تردید را از ابهامات گذشته می زداید.
هنگامیکه او خدای خویش را در آغوش میگیردو از امواج موهایش شادمانی می بافد که از شادمانی روح
نیز برتر است...اتحاد ![]()
اتحاد اتصال دو روح است تا روح سوم نیز بر زمین خلق شود
نفرت دو روح از تنفر است و اتحاد دو روح در اتحاد . زنجیری طلایی است که اولین حلقه ی آن ابدیت...
بارش باران زلال است از آسمان باک ,در تقدیس طبیعت که نیروی کشتزارهای بر برکت را به جلو می راند
اگر اولین نگاه محبوب چون بذری است که خداوند در کشتزارقلب انسان افشانده است و بوسه چون
اولین شکوفه ای است بر شاخه های فرعی تر اولین شاخه ی زندگی,بس اتحاد اولین میوه از اولین
شکوفه ی آن بذر است ![]()
عشق عنان گسيخته ي جواني . مردانگي اي است از دلزدگي ها و زنانگي اي دلگرم از آتش مهر و مي درخشد با نور آسماني زرف تر از آسمان ماست
. اي شکست من . جسارت جاودان من! من وتو به توفان ميخنديم
. خردمند کسي ايست که به خدا عشق مي ميورزد و او را گرامي ميدارد .

عشق یعنی آتش افرخته، عشق یعنی درب نیمه سوخته عشق یعنی
چشم گریان فدک، عشق یعنی مرگ صدها قاصدک عشق یعنی درد
دل با گوش چاه، عشق یعنی اشک و نخلستان و ماه عشق یعنی
غربت هجران گل، تیر باران تن بی جا



